خب میرسیم به چهار روز انتهایی هفته دوم
آشنایی با مکانی به اسم انباشت
یه مکان که به ظاهر بدترین ولی در اصل موثرترین و بهترین مکان برای شکستن غرور
و دونستن قدر چیز هایی که قبلا به چشم نمیومدن
روز چهارم سه شنبه
صبح از بس بی حوصله بودم صبحونه نخوردم ... منتظر بودم ببینم خبر بدی که امروز میرسه چیه تا ظهر یکم رژه باهامون کار کرد فرمانده بعدش ناهار و نماز داشت خیالم راحت میشد که امروز خبر بدی در کار نیس که ناگهان 
فرمانده گردان اومد و کلی حرفای ضدحال زد کلی بازی روحی روانی کرد که همتون میوفتید سیستان بلوچستان لب مرز و ال میشه و بل میشه و ماهم ساده ... خلاصه گند زد به روزمون
عضرش نوبت تقسیم بود ... هرچی گفتن چن نفر میخایم برا اینکار ما دست نگرفتیم گفتیم بذار مسئولیت قبول نکنیم ... ده نفر بودیم مونده بودیم و خیلی حس زرنگی بهمون دست داده بود که همه کار دارن جز ما ..
که ناگهان یکی از بزرگترین اتفاقای زندگی من افتاد ... یکی از عجیب ترین اتفاق های زندگیم .... ما ده نفر شدیم مسئول انباشت زباله ...
من به عنوان ارشد اونا انتخاب شدم ... واقعا الان بعد گذشت این روزا نمیدونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه .
امروز خیلی دلتنگ مامانم و خانوادم شده بودم ... خیلیییییی زیاد 
باقی روز اتفاق خاصی نیوفتاد و طبق برنامه سین پیش رفت
هرچند برنامه سینی هم در کار نبود و تا میتونستن مارو اذیت میکردن
حتی به برنامه سین خودشون هم پایبند نبودن
روز پنجم
هرکس صب زود باید بعد نماز و صبحانه میرفت سر کار خودش
کار ماهم که چشمتون روز بد نبینه .... یه چهار دیواری تصور کنید عرض سه متر طول چهارمتر
که داخلش پر اشغال و گنداب باشه ... حالا کی اونم منی که روزی یکی دو بار دوش میگرفتم
دو سه ماه بود تمیز نکرده بودیم ... تا ساعت 6 عصر اونجا بودیم و یه سر و سامونی بهش دادیم
من از همون روز اول با اون کار کنار اومدم چون چاره ای نبود و در کل تو سربازی اگه کنار نیای خودتو اذیت میکنی .... بعضی بچه ها نتونستن کنار بیان و دو نفر از ده نفر طی دو سه روز اول رفتن و گفتن ما نمیتونیم این کارو بکنیم
ولی من به شخصه دوس نداشتم کم بیارم تازه منو ارشد هم گذاشته بود دیگه خیلی سوسول بازی بود اگه میخاسم جا بزنم ... تا عصر تا جایی که ممکن بود تمیز کردیم
4 یا 5 تا ماشین (نیسان سفید) شایدم بیشتر اشغال بار زدیم
ناهارم همونجا نوش جان کردیم ... عصر مستقیم بعدش رفتیم حمام و بعدم مثل بقیه بچه ها شام بعدشم نماز و بعدشم امار شب و خوابیدیم
تو خاطراتم در مورد این روز نوشتم (((با این که وسط کثافت ها بودم ولی بهتر از روزای قبل بود )))
روز ششم پنج شنبه
صبح تا ظهر رفتم چهار دیواری بعدش یکم رژه رفتیم دیدم زانوم داره اذیت میشه گفتم من نمی تونم رژه برم ... نامردی بود ما که کار به اون سختی داشتیم بخوایم تو رژه رفتن هم اذیت بشیم ...
یه کار خوبی که در طول آموزشی کردم و راضیم از این کار این بود که نذاشتم به بدنم آسیبی برسه
عصرش با مامانم حرف زدم خیلی دلتنگ بودم ... هروقت زنگ میزدم الکی میگفتم همه چی خوبه در حالی که بی حد و اندازه داشتم اذیت میشدم..
غذاهاش افتضاح بود ولی میگفتم عالیه که خانوادم حرص نخورن ...به خودم افتخار میکنم
روز هفتم جمعه
از قبل گفتن جمعه استراحته
ولی صبح بعد از نماز و صبحانه تا ساعت 11 تو نماز خونه نگهمون داشتن
بعد تا رفتیم یکم به نظافت شخصی برسیم گفتن برید سر منطقه های نظافتتون
منم رفتم انباشت ولی فرمانده گروهانمون بعد یکم وقت دوباره فرصت دنبال همه که بیان
میخایم تمرین رژه کار کنیم ولی من نرفتم
به بهونه ی کار تو همون انباشت موندم
انباشت رو تمیز تمیز کرده بودیم در حدی که میشد خوابید داخل چهار دیواری
و روزها بعد اینکه کارمونو زود تمیز میکردیم سریع استراحت میکردیم
از هشت نفر 6 نفرمون اصفهانی بودن
برچسب:
نویسنده: نگین میرزایی