خرید بک لینک
روز هشتم شنبه

این روز کامل تو انباشت گذشت دیگه راه و چاه رو یاد گرفته بودیم

تا ظهر 3 تا ماشین پر کردیم و ناهارم همونجا خوردیم و تا عصر همونجا موندیم یه حمام هم رفتیم اخر کار

سوپرایز امروزم این بود که بهمون اطلاع دادن از فردا چیزی جدیدی به اسم پست دادن رو باید باهاش آشنا بشیم

روز نهم یکشنبه

صبح بعد از صبحانه دو ساعت پست پوتین دادم بعدش یه کلاس داشتیم بهمون سلاح ژ3 رو آموزش دادن باز و بسته کردنش رو من خیلی سریع یاد گرفتم

عصر هم یه کلاس دیگه داشتیم ... روز خوبی بود اگه همه روزا این شکلی باشه خوبه

روز دهم دو شنبه

صبح برای اولین بار من رفتم تو مراسم صبحگاه ... سخت نبود ... خیلی خوب گرفتیم و من خوشحال بودم بابت این قضیه

قسمت سخت امروز کلاس صف جمع بود که آموزش رژه میدادن

کلا با رژه و یادگیریش حال نمیکردم چون اصلا و ابدا چیز کاربردی ای نبود

بعد صف جمع یه کلاس دیگه داشتیم و بعدش ناهار و نماز

عصر رفتیم مراسم شامگاه یکمی صحبت کردن و بعدشم پرچم رو که صبحگاه بالا می آوردند عصر تو مراسم شامگاه پایین می آوردند

روز یازدهم سه شنبه

من دوس داشتم چون روز قبل تو صبحگاه خیلی خوب گرفته بودیم بازم برم ولی گفتن شماها

پا طلایی هست و نیازی نیس تو مراسم رژه صبحگاه باشید ... شنبه و سه شنبه فرمانده کل پادگان دیدن میکرد و براشون مهم بود رژه خوب باشه

اینم یکی از حماقت های فرمانده ها بود به نظر من ... آخرشم بچه های گروهان گند زدن تو رژه و بعدش فرمانده اومد همه ی مارو اذیت کرد ... انقد اذیت کرد ظهر موقع در اوردن پوتین زانوی من حسابی درد گرفته بود و حتی تو فکر تجدید دوره شدنم رفتم

بابت اینکه نکنه برای پام مشکلی پیش بیاد با این وضعیت ... تا شب به خیر گذشت هرچی که بود

روز دوازدهم چهارشنبه

صبح رفتم انباشت و بعد از اتمام کار بقیه بچه هارو گفتم برن پیش گروهان و خودم موندم تو انباشت تا عصر اونجا موندم

بچه ها رفتن صبحگاه و باز خراب کردن و تا عصر فرمانده خوب اذیتشون کرد منم شانسم گفت که نرفتم

عصرش به متاهلا برای اولین بار مرخصی دادن و منم رفتم با مامان و بابام صحبت کردم و بعدشم یکم گریه کردم و حسابی سبک شدم

روز سیزدهم پنج شنبه

داره کم کم خوب میشه صبح بعد نماز و صبحونه دو ساعتی رفتم انباشت

بعدش تا ظهر تمرین رژه کردیم زیر نظر فرمانده دسته

هرچی فرمانده گروهانمون بد بود فرمانده دستمون خوب بود خدایی

ناهار خوردیم و عصر سر کلاس با یه آقایی رفتیم از عقیدتی سیاسی که خدایی من خیلی خوشم اومد ازش

یعنی روحیه داغون شخص بنده اون روز از این رو به اون رو شد

کلی انرژی داد کلی خندوندمون خدا خیرش بده .... شب با محسن کنار هم تو مسجد بودیم دعای کمیل رو

محسن از اسلامشهر تهران بود و تو دوران آموزشی هم تختی و بهترین دوست من بود

هم تختی اونطرفم مرتضی از مشهد که اونم فوق العاده بود

کسایی که اطراف تختم بودن هم علی ملازم از مشهد , سید جعفر از شهرضا , محمد از مشهد و سلمان دوست خوبم بودن که واقعا تخت های اینطرف و اونطرف من بچه هاش بهترینا بودن

هفته دوم خیلی زودتر از هفته اول گذشت

روز چهاردهم جمعه

صبح بعد از نماز و صبحونه تا 8 خوابیدیم

یکساعت انباشت رفتم بعدش دوباره پست پوتین داشتم 9 تا 10 وایسادم

بعدش در اختیار خود بودیم لباسامو شستم ناهار خوردیم دوباره 2 تا 4 پست پوتین دادم

با بچه های داخل اسایشگاه مناظره دیدیم دوباره 8 تا 10 شب پست پوتین داشتم

خوابیدیم و من دوباره 2 صب تا 4 صب پست پوتین داشتم

یا واقعا بهتر شده یا سختیاش دیگه برای ما عادی شده

برچسب: نویسنده: نگین میرزایی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:37

صفحه بندی