خرید بک لینک
سلام

خب اگه بخام روز به روز بنویسم قطعا خیلی مطلب هاش زیاد میشه

پس من سعی میکنم موارد خاص هر روزو بنویسم و هر پست رو برای یک هفته بنویسم

که تعداد پست هام هم خیلی زیاد نشن

بعد برای دوره یگانم سعی میکنم برای هر ماهی یک پست بذارم

استثناً چون هفته ی اولش خیلی خاطره داشت و کلا تو کما بودیم من هفته ی اول رو توی دو قسمت تعریف میکنم با اجازه همگی

و اما قسمت اول هفته ی اول .....

خب روز اول))

صب زود با کلی استرس با یکی از دوستام رفتیم سمت شهرک آزمایش ( جایی که همه سربازا روز اول میرن اونجا و از اونجا یا مستقیم اعزام میشن یا میگن فلان ساعت برو فلان جا اتوبوس هست )

بعد از یکم معطلی مشخص شد ما ساعت 11 اتوبوسمون ترمینال کاوه حرکت میکنه دوستم منو برگردوند خونه دو سه ساعتی وقت داشتم استفاده کردم .. کارت عابرمو سریع رفتم درست کردم و یه ضد افتاب خریدم و رفتم ترمینال با نیم ساعت تاخیر اتوبوس حرکت کرد .. کنار من یه کاشانی دوس داشتنی به اسم رضا بود تو اتوبوسم با امیرحسین شهرضایی و محمدحسین قدرجونی و سلمان نجف ابادی که البته اصالتا ترک بود رفیق شدیم .. خلاصه شب ساعت 9 و نیم رسیدیم کرمان پادگان باهنر ناجا وبعد کلی توجیه کردن و اراجیف بافتن ساعت 11 یا 12 حدوداً ما رفتیم تو یه آسایشگاه ( بعدا فهمیدم آسایشگاه گروهان ایمان بود ) خوابیدیم من و محمد حسین رو یه تخت دو طبقه خوابیدیم

اونشب یه بنده خدایی تو صف دستشویی بهم گفت خدمت یعنی تو صف وایستادن و من بعدها فهمیدم اون استادی بود برای خودش و واقعا باید طلا گرفت این حرفشو

اونشب خوشحال بودم فکر میکردم آموزشی همش به همین راحتی و مث امشب سریع میگذره

روز دوم ))

صبح هوا سرد تگری یعنی آدمکش بود هواش رفتیم به هر مصیبتی بود وضو گرفتیم و نماز خونه نماز خوندیم بعد با محمد حسین و رضا و یکی دیگه بچه ها دنبال یه جا میگشتیم بهمون صبحونه بدن بخوریم که اشتباهی یه سلفی رفتیم و فرماندشونم مارو مورد لطف و عنایت خودش قرار داد چهارتا ریچارد بارمون کرد و رفتیم سمت اسایشگاه خودمون. بعد اومدن به صفمون کردن تو اون سرما برای صبحونه .. حالا من در شرایط عادی زندگیم طلا هم قسمت کنن تو اون سرما حاضر نیستم وایستم ولی مجبور بودیم مجبور ... کلی صبر کردیم تو صف ,, ما اخر صف بودیم ... دیدیم چشمتون روز بد نبینه صب اول صب ساعت 5 تخم مرغ اب پز با سیب با نصف نون .. چایی و اینام که اصلا حرفشو نزن که وجود نداشت ... شما بگو یه لیوان آب.. خلاصه به هر بدبختی بود چون گرسنه بودم خوردم بعدم گفتن سریع برید سمت ورزشگاه که ما فرصت نکردیم همون صبحونه ی دلنچسب رو حتی کامل بخوریم .. رفتیم دم ورزشگاه و تا ساعت 8 جا دشمنتون خالی فقط داشتیم میلرزیدیم از سرما.. گفتیم خب اشکال نداره بجاش حتما ظهرا هوای مطبوع و خنکی داره .. در سالن 8 یا حدودا 8 ونیم باز شد رفتیم تا ظهر تو سالن بودیم اول به ترتیب شهر و معاف از رزم بودن یا نبودن جدامون کردن بعد که جدا شدیم قاطی پاتی فرستادنمون هر تعدادی رو توی یه گروهان ... اونجا چندتا گردان داشت که گردان ما 5 تا گروهان داشت و هر گروهانم 120 نفر بود ... ما فکر میکردیم دیگه سختیا تموم شده ولی نگو تازه اول راه بود ... تا اذان ظهر تقسیم کردن طول کشید بعد بردن دم اسایشگاه گفتن این اسایشگاه شماس .. راستش من از همون روز اول از اینکه باید 60 روز تو اون مرغدونی زندگی میکردم رو دوس نداشتم اصلا و اصلا با اون اسایشگاه حال نکردم ولی چه کنیم وسط بیابون بودیم و بازم دلمون خوش بود میریم استراحت کنیم ولی گفتن سریع وسایل رو بذارید برید نماز ظهره

حالا از یه طرفم داشتیم از گرسنگی هلاک میشدیم ناهارم نمیدادن که نامردا ... خلاصه بعد نماز نوبت رسید به ناهار ... حالا ناهار چی بود؟ شفته پلو با کنسرو لوبیای تاریخ گذشته ... برا همین قضا یه صفی کشیدن بودن بیا و ببین و انقد نا منظم بود صف ناهار که ما با شلوغی و بهم ریختگی و به زور تونستیم یه چیزی برا خودمون محیا کنیم . بعد همونایی که هول زده بودن برا ناهار گرفتن نصف بیشترشون غذاهاشونو اصن لب نزدن بهش انقد که خوش طعم بود .. ولی من خیلی گرسنه بودم همشو خوردم ... اهان راسی یادمه روزی که رفتم خدمت 82 کیلو بودم ... حالا چن کیلو شدم برگشتم رو اخر آموزشی میفهمید .. بعدش فرماندمون اومد قشنگ سه چهار ساعتی زیر آفتاب ناز و آدمکش کرمان برامون تو سایه بودن خودشون و سخنرانی میکردن ... حالا ما تو کماهای زیادی بودیم ... یکی از اصلی ترین کماها این بود که مگه داریم ؟؟؟ مگه میشه؟؟؟ صب اانقد سرد ظهر انقد گرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه زیر افتاب دمار از روزگارمون در اومد تا فرمانده ما صبحتاشو کرد بعدش من سریع رفتم حموم یه دوشی گرفتم رفتیم نماز مغرب و عشا و شامم ماکارونی بود و خوابیدیم

روز سوم ))

صب از خواب بلند شدم بیخیال اینکه اینجا کجاس و من اینجا چیکار میکنم فقط تو این فکر بودم که دیشب بارسلونا بدون نیمار با رئال تو زمین رئال چن چن شد؟؟؟ حالا از کی بپرسم؟؟ با چه رویی بپرسم؟؟

همه میگن تو اینجا تو فکر فوتبالی؟؟ ولی خب برای من خیلی مهم بود

روز سوم روز تقسیم لباسا بود و من فقط تو فکر پرسیدن نتیجه بازی ... بعد از نماز و صبحونه بردنمون یکم اونطرف تر اسایشگاه قشنگ یادمه اولین لحظات طلوع خورشید بود و ما شاهد این لحظات فرح بخش صب بودیم بی خبر از اینکه همین خورشید ناز و دوست داشتنی ظهر پوست تک تکمونو میکنه ... سرتونو درد نیارم یه لباس میخواستن تقسیم کنن قشنگ از طلوع خورشید که ما اونجا نشستیم تا اذان ظهر رو بودیم .. تازه اخرشم هیچکس هیچی اندازش نبود ... واقعا خسته نباشن ... یعنی هوش و ذکاوت و درایت تو این فرمانده های عزیز موج میزد ... زیر افتاب پوست سر 90 درصد بچه ها شایدم صد در صد سوخت بعدم خاک نشست روش و با یه عامل جدیدی به اسم زخم زرد اشنا شدیم ... که اونایی که اونجا بودن میگفتن عادیه ولی خدایی برای ما عادی نبود ... یه بهداری هم داشتیم که واسه هر دردی میرفتی پیشش یا ژلوفن میداد یا آمپول دگزا تجویز میکرد ... برا همینم بچه ها سعی میکردن بیشتر با همون میکروب و مرضشون صحبت کنن و به تفاهم برسن تا با اقای دکتر بهداری که اونم یه سرباز بود ... تنها نکته امیدوار کننده اونروز این بود که فهمیدم بارسا برده رئال رو و دوتا گلم مسی زده که داشتم بال در میاوردم .... کلا روزا و هفته های اول خدمت اونم اموزشی من که تو کما بودم همه هم کلا تو کما هستن ... به خودت میگی اینجا کجاس؟؟؟ اینا کین؟؟ من کیم؟؟ یا اصلا من چیم؟؟؟ من چرا اینجام؟؟؟ مگه تنم میخارید که دفترچه پست کردم؟؟ با خودم شوخی داشتم؟؟

چرا اینجا این شکلیه؟؟؟ اینا دیگه کین ؟؟ چرا اینا اینجورین؟؟ چرا اینا اینکارارو میکنن و ... قص علی هذا

تا ظهر کم بود برامون که زیر افتاب بودیم بعد نماز و ناهارم فرمانده لطف فرمودند و تا مغرب نگهمون داشتن تا حالشو ببریم. قشنگ خورشید رو توی بدنم حس میکردم ... دنبال یه منطقه میگشتم با هوای 40 درجه بالای صفر تا از خنکاش استفاده کنم ... فرمانده اونروز لطف کرد آنکارد کردنو یادمون داد و گفت صبا آنکارد میکنید شبا بهم میزنید و میخابید و صب دوباره انکارد میکنید ....

دقیقا مثل کسایی که دلشون درد میکنه و میخان خودشونو آزار بدن

انکارد کردنم سخت بود خدایی ... البته خب ما تازه کار بودیم و روش پیچوندنشو بلد نبودیم هنوز

خلاصه لپ کلام اینکه من هرشب اونجا به خودم میگفتم دیگه بدتر از اینکه نمیشه و فرداش فرماند ها لطف میکردن و سوپرایزمون میکردن که عزیزم کجای کاری حالا مونده تا قسمت شیرین داستانو ببینی

اونشب موقع نوشتن خاطره ی اونروزش فقط به خودم فحش دادم

برچسب: نویسنده: نگین میرزایی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 4:09

صفحه بندی